دلی 14 ساله

دل من فقط 14 سالشه

دختری دلش شکست

دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست

رفت وهرچه داشت
یعنی آن دل شکسته را
تو ی کیسه زبا له ریخت
پشت در گذاشت

صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان
توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید

رفتگر برای کفتر دلش
آب ودانه برد
رفت وتکه های آن دل شکسته رابه
خانه برد

سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است